برچسب:
نویسنده: پارسا زارعیان
برچسب:
نویسنده: پارسا زارعیان
برچسب:
نویسنده: پارسا زارعیان
برچسب:
نویسنده: پارسا زارعیان
برچسب:
نویسنده: پارسا زارعیان
پیرمردی هر روز تو محله می دید پسرکی با کفش های پاره و پای برهنه با توپ پلاستیکی فوتبال بازی می کند،روزی رفت ی کتانی نو خرید و اومد و به پسرک گفت بیا این کفشا رو بپوش…
پسرک کفشا رو پوشید و خوشحال رو به پیرمرد کرد و گفت: شما خدایید؟! پیرمرد لبش را گزید و گفت نه! پسرک گفت پس دوست خدایی، چون من دیشب فقط به خدا گفتم که کفش ندارم…
برچسب:
نویسنده: پارسا زارعیان
برچسب:
نویسنده: پارسا زارعیان
بعضی ها خیلی فقیرند تنها داراییشان پول است 


!!!
برچسب:
نویسنده: پارسا زارعیان
کاش بجای حجاب:
حیا اجباری بود
شرف اجباری بود
راستی و درستی اجباریبود
کاش داشتن معرفت و وجداناجباری بود
برچسب:
نویسنده: پارسا زارعیان
برچسب:
نویسنده: پارسا زارعیان
برچسب:
نویسنده: پارسا زارعیان

برچسب:
نویسنده: پارسا زارعیان