خرید بک لینک
پیرمرد عاشق به زنش گفت: بیا یادی از گذشته های دور کنیم. من

میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم.


به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید

پیرزن قبول کرد.

فردا پیرمرد به کافه رفت. دو ساعت از قرار گذشت، ولی پیرزن نیومد.

وقتی برگشت خونه، دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه.

ازش پرسید: چرا گریه میکنی؟

پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:

بابام نذاشت بیام!!!

برچسب: پیرمرد عاشق,پيرمرد عاشق,عکس پیرمرد عاشق,داستان پیرمرد عاشق,شعر پیرمرد عاشق,پیرمرد پیرزن عاشق,پیرمرد و پیرزن عاشق,عکس عاشقانه پیرمرد و پیرزن,داستان کوتاه پیرمرد عاشق,عکس پیرزن پیرمرد عاشق, نویسنده: پارسا زارعیان تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 7:07

صفحه بندی