میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم.

فردا پیرمرد به کافه رفت. دو ساعت از قرار گذشت، ولی پیرزن نیومد.
ازش پرسید: چرا گریه میکنی؟
پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:
بابام نذاشت بیام!!!
برچسب: پیرمرد عاشق,پيرمرد عاشق,عکس پیرمرد عاشق,داستان پیرمرد عاشق,شعر پیرمرد عاشق,پیرمرد پیرزن عاشق,پیرمرد و پیرزن عاشق,عکس عاشقانه پیرمرد و پیرزن,داستان کوتاه پیرمرد عاشق,عکس پیرزن پیرمرد عاشق,
نویسنده: پارسا زارعیان